تبليغاتX
نسل سوخته



 

حکومت جای دیوانش بسوزاند زبانش را
اگر عریان بگوید شاعری وضع زمانش را

و باید از کنار واقعیت بگذرد شاعر
که بیرون آورند از کاسه زاغان دیده‌گانش را

چنان نابود شد ایران که امیدی به آرش نیست
رساند گر به یکدیگر دو بازوی کمانش را

سگ این‌جا زخم جفتش را که می‌لیسد در این فکرست
که چندی بعد بر دندان بگیرد استخوانش را

کنون سالار اگر از پشت می‌آید بر این قصدست
که خود در گردنه غارت نماید کاروانش را

تمام خانه‌ها خالی‌ست امکان دارد آخر دزد
که بر دیوار خود بگذارد امشب نردبانش را

تو هم قربانی خشم خدایانی بیا ای نوح
به روی عرشه و پایین بیاور بادبانش را

قضا شد سینه‌ی سهراب را رستم بدراند
اگر حتی ببیند روی بازویش نشانش را

گمانم سوی گمراهی رود با پای خود شاعر
 اگر ابلیس هم یک دم رها سازد عنانش را

 

ا

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:3 توسط بازنده |